مؤلف مجهول

221

تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )

حكايت پيغمبر عليه السلام بمنزلى بگذشت كه قومى از آنجا رحلت كرده بودند . كهنه‌پاره‌هاى گليم انداخته ديد و خاشاك جمع شده . فرمود كه اگر اين كهنه‌پاره‌ها را قيمتى بودى ، اين قوم كه از اينجا رحلت كرده‌اند چنين خوار نگذاشتندى . گفتند نه ، يا رسول اللّه . گفت بعزّت و جلال خداى كه دنيا و ما فيها به نظر عنايت بارى تعالى چندان وقع ندارد كه اين كهنه‌پاره‌ها نزد صاحبش . و ابو هريره گفت كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم روزى مرا گفت دنيا و آنچه در آنست ترا بنمايم ؟ گفتم بلى يا رسول اللّه . دست مرا بگرفت و بواديى از واديهاى مدينه برد . مزبله‌اى ديدم ، اعضاى حيوانات مردهء پوسيده آنجا انداخته و نجاسات [ 151 ر ] و استخوان جمع شده . گفت يا [ ا ] با هريره ، در دماغ اين سرها هوس و پندار كبر و نخوت بود ، چنان كه اكنون در دماغ شماست ، و حرص و اميد داشتند ، چون حرص و اميد شما . امروز كاسهء سرهاى ايشان بر - خوان هوان استخوانى بىگوشت افتاده است و زود باشد كه با خاك برابر شود و برابر بر باد رود . و اين تودهء رجيع اطمعهء لذيذ ايشان بوده ، بر تحصيل آن سعى مينمودند و از حلال و حرام حاصل ميكردند ، و از تجبّر دامان بر زمين [ مى ] كشيدند و آستين بر آسمان مىفشاندند . و اين استخوان جمال و مراكب ايشان است كه اهبت ابّهت و شكوه شوكت جمال ايشان بود ، و اثقال احمال ايشانرا هرجا نقل كردى . و آن قوم مقصود آفرينش را بر همين خورد و خواب و تك و تاب مقصور داشتندى ، و مدّت دولت را بدوام مقرون پنداشتند . « هلك المداوى ، و المداوى و الذى حل الدواء و [ من ] باعه ، و من اشترى » هركه يك بار دو چشم اعتبار بگشايد و يك سر موى پردهء پندار و آرزو از روى دل بردارد ،